این قسمت: دختر خوشذوق نویسندهمون
گاهی وسط یک روز شلوغ نشر، وقتی بین فایلها و پیامها و کارهای عقبافتاده گم شدهای، یک پیام میرسد که اصلاً انتظارش را نداریم! نه درباره اصلاح فایل است، نه درباره قیمت چاپ، نه درباره زمان تحویل کتاب! یک عکس است. ماجرا مربوط به روزی است که خانم فاطمه لطفی، نویسنده کتاب «مدیریت دعوای کودکان»، برایمان […]
این قسمت: ماجراهای ما و فیپا
صبح بود. از آن صبحهایی که هنوز مغز آدم کاملاً تصمیم نگرفته بیدار شود یا نه، اما انتشارات از همان اول صبح با کوهی از کاغذ و فایل و پیام و تماس تلفنی، تکلیفش را روشن کرده است: امروز هم قرار نیست آرام باشیم! من، لابهلای کاغذها نشسته بودم؛ مست از بوی کاغذ و درگیر همان […]
چه تعداد کتاب باید چاپ کنم؟
«چه تعداد کتاب باید چاپ کنم؟» این سؤالی بود که «دلنویس» با صدایی که کمی میلرزید و انگار از ته چاه در میآمد، پرسید. دلنویس را که به خاطر دارید؟ همان نویسندهی کنجکاوی که همیشه یک دفترچه زیر بغلش دارد و چشمانش پر از سؤالهایی است که گاهی خودش هم میترسد بر زبان بیاورد. او […]