گاهی وسط یک روز شلوغ نشر، وقتی بین فایلها و پیامها و کارهای عقبافتاده گم شدهای، یک پیام میرسد که اصلاً انتظارش را نداریم! نه درباره اصلاح فایل است، نه درباره قیمت چاپ، نه درباره زمان تحویل کتاب! یک عکس است.
ماجرا مربوط به روزی است که خانم فاطمه لطفی، نویسنده کتاب «مدیریت دعوای کودکان»، برایمان یک عکس فرستادند. اول عکس را دیدیم. بعد کمی بیشتر نگاه کردیم. بعد تازه فهمیدیم چه خبر است!
دختر کوچولو نویسنده، برای کتاب مامانش یک داستان درست کرده بود و زیر عکس نوشته بود: «دخترم این داستان رو درست کرده و فقط انتشاراتش.»
حالا شما جای ما بودید چه کار میکردید؟ ما که ذوق کردیم! چون یکدفعه متوجه شدیم در نشر خانهبهخانه، کتابی چاپ کردهایم که یک مخاطب کوچک و دوستداشتنی نویسنده آن است و ما اصلا از وجود آن خبر نداریم!
و این دقیقاً یکی از همان لحظههایی است که آدم یادش میافتد کار نشر فقط کاغذ و فایل و چاپخانه و مجوز و هزار جور پیگیری نیست. گاهی وسط تمام روزهای شلوغ و سختش، یک نفر میآید و با یک عکس ساده میگوید: «ببینید! کتابتان اینجا، در خانه ما، دارد زندگی میکند.»
و خب… این جمله برای یک ناشر کم چیزی نیست!
خانم لطفی عزیز، از اینکه این لحظه شیرین را با ما شریک شدید، ممنونیم و البته یک تبریک ویژه هم داریم؛ برای چاپ دوم «مدیریت دعوای کودکان»، برای این دختر خوشذوق و برای مادری که ظاهراً یک نویسنده کوچک هم در خانه تربیت کرده!
حالا ما یک سؤال از شما داریم: اگر یک روز بچهتان برای کتاب شما داستان بسازد، اولین واکنشتان چیست؟ ذوق؟ خنده؟ گریه؟ یا سریع میروید سراغ چاپ دوم؟!