پاسخگویی ۲۴ ساعت:

قسم به قلم و هر آنچه می‌نویسد

ساعت کاری: شنبه تا چهارشنبه ۱۸ – ۹ | پشتیبانی ۲۴/۷ در تلگرام

شنبه تا چهارشنبه ۱۸ – ۹ | تلگرام ۲۴/۷

صبح بود. از آن صبح‌هایی که هنوز مغز آدم کاملاً تصمیم نگرفته بیدار شود یا نه، اما انتشارات از همان اول صبح با کوهی از کاغذ و فایل و پیام و تماس تلفنی، تکلیفش را روشن کرده است: امروز هم قرار نیست آرام باشیم!

من، لابه‌لای کاغذها نشسته بودم؛ مست از بوی کاغذ و درگیر همان حس عجیبی که فقط آدم‌های اهل نشر می‌فهمند؛ ترکیبی از خستگی، عجله، ذوق و یک جور رضایت پنهان از اینکه بالاخره داریم یکی‌یکی کارها را جلو می‌بریم. شب قبلش هم نخوابیده بودم. البته «نخوابیده بودم» شاید تعبیر محترمانه‌ای باشد! شب‌بیداری را به عنوان اضافه‌کاریِ خودخواسته، برای جبران کمبود وقتِ هفته‌های گذشته به خودم تحمیل کرده بودم و حالا با چشم‌هایی که احتمالاً خودشان هم از من شاکی بودند، داشتم کارهای انتشارات را سر و سامان می‌دادم.

در همین گیرودار… تلفن زنگ خورد. از جا پریدم. صدایی پشت خط بود که آن‌قدر آرام و دلنشین بود که برای چند ثانیه یادم رفت چند ساعت بیشتر نخوابیده‌ام. از آن صداهایی که آدم حدس می‌زند صاحبش حتماً در یکی از بخش‌های مهم و جدی حوزه‌ی نشر کار می‌کند. بعد فهمیدم حدسم درست بوده. مسئول فیپای کتابخانه ملی بود. گفتم: «سلام، بفرمایید.»

ایشان خیلی محترمانه پرسیدند: «سلام خانم مهری. شما نشر خانه به خانه هستید، درسته؟»

گفتم: «بله، بفرمایید، در خدمتتون هستم.»

تا اینجا همه چیز عادی بود. اما چند ثانیه بعد، داستان وارد قسمت جذاب خودش شد.

ایشان پرسیدند: «خانم مهری، شما یک نویسنده دارید به نام پگاه شرکت، درسته؟»

گفتم: «بله، خانم پگاه شرکت.»

کمی مکث کردند و بعد پرسیدند: «یعنی اسمشون پگاه هست و فامیلیشون شرکت؟»

من هم خیلی طبیعی جواب دادم: «بله، خانم پگاه شرکت الماسیه.»

چند ثانیه سکوت شد. بعد دوباره پرسیدند: «یعنی فامیلیشون شرکت الماسیه هست؟»

اینجا دیگر من کاملاً متوجه شدم چه اتفاقی افتاده است! نام خانوادگی نویسنده‌ عزیز ما، «شرکت الماسیه» بود و وقتی کسی برای اولین بار این اسم را می‌شنود، ممکن است برای یک لحظه با خودش فکر کند: نکند این «شرکت» واقعاً یک شرکت باشد و خب… حق هم داشتند که پیگیری کنند. بالاخره قرار بود اطلاعات یک نویسنده وارد سامانه شود و مسئولان محترم فیپا باید مطمئن می‌شدند که با یک شخص حقیقی طرف هستند، نه یک شخصیت حقوقی که ناگهان تصمیم گرفته کتاب بنویسد!

من هم برای اینکه خیالشان کاملاً راحت شود، توضیح دادم: «بله، ایشون نویسنده‌ دوست‌داشتنی نشر ما هستند و شخصیت حقوقی نیستند!» خودشان فهمیدند که منظرم این است ما با مدیر عامل شرکت پگاه کار نکردیم!

فکر کردم دیگر ماجرا تمام شده. اما… هنوز تمام نشده بود. مسئول محترم فیپا دوباره پرسیدند: «شماره ملی ایشون رو هم دارید؟»

گفتم: «بله، اجازه بدید کارت ملی ایشون رو نگاه کنم.»

و همین که گفتم کارت ملی را داریم، لحن ایشان ناگهان رنگ دیگری گرفت. با ذوقی مثال‌زدنی پرسیدند: «چه خوب! اطلاعات کارت ملی ایشون رو هم دارید؟»

من هم لبخندی از روی رضایت زدم. راستش را بخواهید، خوشحالی ایشان از اینکه ما مدارک شناسایی نویسنده‌هایمان را دریافت و اطلاعاتشان را داریم تا در چنین مواقعی بتوانیم هویتشان را ثابت کنیم برای خودمان هم شیرین بود. ما که از ذوق ایشان ذوق کرده بودیم! بالاخره بعد از آن همه سؤال و جواب و اطمینان از اینکه «شرکت الماسیه» واقعاً نام خانوادگی نویسنده‌ ماست و نه نام یک شرکت تازه‌تأسیس در حوزه‌ی نشر، کد ملی نویسنده‌ عزیزمان را در اختیار مسئول فیپا قرار دادیم.

و بالاخره… گره باز شد. کتابی که صدور مجوزهایش به خاطر همین مسئله کمی بیشتر از حد معمول طول کشیده بود، مسیرش را ادامه داد و ما ماندیم و یک نفس راحت. اما داستان اینجا تمام نشد.

چون پشت تمام این تماس‌های اداری، کدهای ملی، اطلاعات شناسنامه‌ای و پرسش‌های به ظاهر ساده، یک اتفاق خیلی قشنگ در جریان بود. یک کتاب داشت آرام‌آرام خودش را به روزی نزدیک می‌کرد که قرار بود از روی کاغذ و فایل و سامانه و مجوز عبور کند و بالاخره به دست صاحبش برسد و حالا زمان آن دیدار بالاخره رسیده بود. همان روزها، نویسنده‌ی خوبمان قرار بود با کتاب زیبایش ملاقات کند.

کتابی که نویسنده‌اش مدت‌ها برای دیدنش صبر کرده. کتابی که در مسیر آمدنش، با چالش‌های عجیبی مواجه شد. کد ملی گرفتیم. تلفن زدیم. منتظر ماندیم. پیگیری کردیم و بالاخره رسیدیم به همان جایی که تمام این ماجراها برایش اتفاق افتاده بود: روز دیدار نویسنده و کتابش.

شاید برای کسی که از بیرون به ماجرا نگاه می‌کند، همه‌ این‌ها فقط چند تماس اداری و چند مرحله معمول نشر باشد. اما برای ما که هر روز کنار کتاب‌ها و نویسنده‌ها زندگی می‌کنیم، این جزئیات کوچک، بخشی از قصه‌ تولد هر کتاب‌اند. گاهی یک کتاب برای به دنیا آمدن، فقط به کلمه و کاغذ نیاز ندارد. گاهی باید از هزارتوی مجوزها عبور کند، گاهی یک اسم خانوادگی عجیب‌وغریب دردسر درست می‌کند، گاهی یک تماس تلفنی چند ساعت کار را جلو می‌اندازد و گاهی هم یک مسئول مهربان فیپا با شنیدن اینکه کارت ملی نویسنده را داریم، آن‌قدر خوشحال می‌شود که خستگی از تن ما هم بیرون می‌رود و به خودمان ثابت می‌شود که سیستم سازی که برای کسب و کارمان در پیش گرفته‌ایم درست است.

و ما؟ ما اینجا می‌مانیم و به کتاب بعدی نگاه می‌کنیم. چون هنوز نویسنده‌های دیگری هستند که منتظرند قصه‌ کتابشان تمام شود و هنوز کتاب‌های دیگری هستند که باید راهشان را تا خانه پیدا کنند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *